Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :Hossein Tayebi
تاریخ:چهارشنبه 18 مرداد 1391-10:49 ب.ظ

لحـظه های زنـدگی را غنیـمت بدانیـم

لحـظه های زنـدگی را غنیـمت بدانیـم

زندگی همچون یک خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است

و تو در آن غرق

این تابلو را به دیوار اتاق مى‌زنى

آن قالیچه را جلو پلكان مى‌اندازى

راهرو را جارو مى‌كنى

مبل‌ها به هم ریخته است،

مهمان‌ها دارند مى‌رسند و هنوز لباس عوض نكرده‌اى،

در آشپزخانه واویلاست و هنوز هم كارهایت مانده است

یكی از مهمان‌ها كه الان مى‌آید نكته‌بین و بهانه‌گیر و حسود

و چهار چشمى همه چیز را مى‌پاید

از این اتاق به آن اتاق سرک مى‌كشى،

از حیاط به توى هال مى‌پرى،

از پله‌ها به طبقه بالا می‌روى، بر می‌گردى

پرده و قالى و سماور و گل و میوه و چاى و شربت و شیرینى

و شهرام و رامین و مهین و شهین ...

غرق در همین كشمكش‌ها و گرفتاری‌ها و مشغولیات و خیالات

مى‌روى و مى‌آیى و مى‌دوى و مى‌پرى

كه ناگهان سر پیچ پلكان جلوت یک آینه است

از آن رد مشو …!

لحظه‌اى همه چیز را رها كن

خودت را خلاص كن

بایست و با خودت روبرو شو

نگاهش كن

خوب نگاهش كن!

او را مى‌شناسى؟

دقیقا وراندازش كن

كوشش كن درست بشناسی‌اش

درست بجایش آورى

فكر كن ببین این همان است كه مى‌خواستى باشى؟

اگر نه

پس چه كسى و چه كارى فوری‌تر و مهم‌تر از اینكه

همه‌ی این مشغله‌هاى سرسام آور و پوچ و روزمره و تكرارى و زودگذر و

تقلیدى و بی‌دوام و بى‌قیمت

را از دست و دوشت بریزى و به او بپردازى

و او را درست كنى

فرصت كم است!

مگر عمر آدمى چند هزار سال است؟!

چه زود هم مى‌گذرد

مثل صفحات كتابى كه باد آن را ورق مى‌زند،

آن‌هم كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بیشتر ندارد ….




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :Hossein Tayebi
تاریخ:پنجشنبه 5 مرداد 1391-05:38 ب.ظ

پدرمومن من ... مادر مقدس من ... نماز تو یک ورزش تکراری است

پدرمومن من ... مادر مقدس من ... نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!

 

تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!

 

اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟

 

اگر خدا از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه مخصوص ضد شعور دارد بدش بیاید همان رکعت اول اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله از درگاه خود بیرونش می اندازد و پرتش می کند توی بدترین جاهای جهان سوم تا در چنگ استعمار همچون چهارپایان زبان بسته ی نجیب بار بکشد و خار هم نخورد و شکر خدا کند و در آرزوی بهشت آخرت در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش و ذلت و جهل و فقر خود ابولهب باشد و زنش حماله الحطب!!!

 

و اگر خدا ترحم کند رهایش می کند تا همچون خر خراس تمام عمر بر عادت خویش در دوار سرسام آور بلاهت دور زند و دور زند و دور زند...... و در غروب یک عمر حرکت و طی طریق در این" مذهب دوری" به همان نقطه ای رسد که صبح آغاز کرده بود. با چشم بسته تا نبیند که چه می کند و با پوز بسته تا نخورد از آنچه می سازد! و این است بنده مومن آنچه عفت و تقوی می گویند.

 

کجایی پدر مومن من... مادر مقدس من... وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز. در خیالتان  خدای آسمان را نماز می برید و در عمل بت های قرن را. خداوندان زمین را...

 

بت هایی را که دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند...

 

« دکتر علی شریعتی »

 

( پدر ، مادر ، ما متهمیم )

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :Hossein Tayebi
تاریخ:سه شنبه 20 تیر 1391-09:22 ب.ظ

ابلیس به پنج علت بدبخت شد:

بسم الله الرحمن الرحیم

فرق آدم و ابلیس

ابلیس به پنج علت بدبخت شد:

۱-اقرار به گناه نکرد۲-از کرده پشیمان نشد۳-خود را ملامت نکرد۴-تصمیم به توبه نگرفت و از رحمت خدا نامید شد

اما آدم به پنج علت سعادتمند شد:

۱-اقرار به گناه۲ کرد-پشیمانی شد۳-خود را سرزنش کرد۴-تعجیل در توبه کرد وبه رحمت حق امید داشت.

منبع :nasr19.ir




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :Hossein Tayebi
تاریخ:شنبه 17 تیر 1391-02:27 ق.ظ

قرار نبوده اینجور باشیم‎

قرار نبوده اینجور باشیم

تا جایی که فهمیده‌ ام

قرار نبوده این‌قدر وقتمان را در آخور‌ های سر پوشیده‌ی تاریک بگذرانیم به جای چریدنِ زندگی و چهار نعل تاختن دردشتهای بی‌مرز .

قرار نبوده تا نم باران زد دست‌ پاچه شویم و زود چتری ازجنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم .

قرار نبوده اینقدردور شویم و مصنوعی .

ناخن‌های مصنوعی ، خنده‌های مصنوعی ، آواز‌های مصنوعی ، دغدغه‌های مصنوعی

هر چه فکر می‌کنم میبینم قرار نبوده ما اینچنین با بغل دستیهای‌ مان در رقابت‌ های تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم جانور بهتری هستیم

 این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست ؟

قرار نبوده همه از دم درس خوانده‌ بشویم ، از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم ،

 بعید بدانم راه تعالی بشری از دانشگاهها و مدرکهای ما رد بشود

یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد که به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند

قرار نبوده این‌ همه در محاصره‌ی سیمان و آهن ، طبقه روی طبقه برویم بالا ، قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد ،‌ بی‌شک این همه کامپیوتر و پشت‌های غوز کرده‌‌ی آدمهای ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده ؛

تا به حال بیل زده‌اید ؟

باغچه هرس کرده‌اید ؟

آلبالو و انار چیده‌اید ؟

کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته‌اید ؟

آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست

این چشم‌ها برای نور مهتاب یانور ستارگان کویر ،‌ برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان برای خیره شدن به جاریِ آب شاید

اما برای ساعت پشت ساعت ، روز پشت روز ، شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده‌اند .

آواز جیر جیرک‌ های شب‌ نشین حکمتی داشته حتماً ، که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن‌ ما تا قرص خواب‌ لازم نشویم و اینطور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود .

من فکر میکنم قرار نبوده کار کردن ، جز بر طرف کردن غم نان ، بشود همه‌‌ی دار و ندار زندگیمان ، همه‌ی دغدغه‌ی زنده بودن‌مان .

قرارنبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن ، این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر

و حضانت و نفقه و زندان و گرو کشی و ضعف اعصاب داشته باشد .

قرار نبوده اینطور از آسمان دور باشیم و سی‌ سال بگذرد از عمر‌مان و یک شب هم زیر طاق ستاره‌ ها نخوابیده باشیم .

قرار نبوده من از اینجا و شما ازآنجا ، صورتک زرد به نشانه‌ی سفت بغل کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم .

چیز زیادی از زندگی نمیدانم ، اما همینقدر میدانم که این‌همه “ قرارنبوده ”‌ ای که برخلافشان اتفاق افتاده ،

همگی‌ مان را آشفته‌ و سردرگم کرده

آنقدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم

از هیچ چیز راضی نیستیم

اما سر در نمی‌آوریم چرا .




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :Hossein Tayebi
تاریخ:شنبه 3 تیر 1391-01:11 ب.ظ

داستان سلیمان( ع)‏ و مور و کرم و قورباغه

حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.

سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت .

سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.

مورچه گفت :  ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند ار آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .

این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ."

سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))

مورچه گفت آری او می گوید :

ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :Hossein Tayebi
تاریخ:شنبه 20 خرداد 1391-09:09 ب.ظ

قدر زر زرگر شناسد؛ قدر گوهر، گوهری!

مرد جوانی به نزد "ذوالنون مصری" آمد و شروع کرد به بدگویی از صوفیان.

ذوالنون انگشتری را از انگشتش بیرون آورد و به مرد داد و گفت: این انگشتر را به بازار دست فروشان ببر و ببین قیمت آن چقدر است؟

مرد انگشتر را به بازار دستفروشان برد ولی هیچ کس حاضر نشد بیشتر از یک سکه نقره برای آن بپردازد.

مرد دوباره نزد ذوالنون آمد و جریان را برای او تعریف کرد.

ذوالنون در جواب به مرد گفت: حالا انگشتر را به بازار جواهر فروشان ببر و ببین آنجا قیمت آن چقدر است.

در بازار جواهر فروشان انگشتر را به قیمت هزار سکه طلا می خریدند!

 مرد شگفت زده نزد ذوالنون بازگشت و او را از قیمت پیشنهادی بازار جواهرفروشان مطلع ساخت.

پس ذوالنون به او گفت: دانش و اطلاعات تو از صوفیان به اندازه اطلاعات فروشندگان بازار دست فروشان از این انگشتر جواهر است.

قدر زر زرگر شناسد؛ قدر گوهر، گوهری!

 

 

نتیجه اخلاقی : هرگز ناآگاهانه قضاوت نکنیم، چراکه قدر زر زرگر شناسد؛ قدر گوهر، گوهری!

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :Hossein Tayebi
تاریخ:شنبه 20 خرداد 1391-03:38 ب.ظ

لطفا اجازه ندهید این اتفاق برای شما هم تکرار شود.‎

لطفا اجازه ندهید این اتفاق برای شما هم تکرار شود.

ابتدا به شدت سعی داشتم تا دبیرستان را تمام کنم و دانشکده را شروع کنم، سپس به شدت سعی داشتم تا دانشگاه را تمام کرده و وارد بازار کار شوم، بعد تمام تلاشم این بود که ازدواج کنم و صاحب فرزند شوم، سپس تمام سعی و تلاشم را برای فرزندانم بکار بردم تا آنها را تا حد مناسبی پرورش دهم، سپس می تونستم به کار برگردم، اما برای بازنشستگی تلاش کردم، اما اکنون که در حال مرگ هستم، ناگهان فهمیده ام که فراموش کرده بودم زندگی کنم
لطفا اجازه ندهید این اتفاق برای شما هم تکرار شود.

قدر دادن موقعیت فعلی خود باشید و از هر روز خود لذت ببرید.

برای به دست آوردن پول، سلامتی خود را از دست می دهیم

سپس برای بازیابی مجدد سلامتی مان پول مان را از دست می دهیم
گونه ای زندگی می کنیم که گویا هرگز نخواهیم مرد
و گونه ای می میریم که گویا هرگز زندگی نکرده ایم

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :Hossein Tayebi
تاریخ:دوشنبه 15 خرداد 1391-11:37 ب.ظ

زنی را می شناسم من (سیمین بهبهانی)

زنی را می شناسم من

که در یک گوشه ی خانه

میان شستن و پختن

درون آشپزخانه

 

سرود عشق می خواند

نگاهش ساده و تنهاست

صدایش خسته و محزون

امیدش در ته فرداست

زنی را می شناسم من

که می گوید پشیمان است

چرا دل را به او بسته

کجا او لایق آنست

زنی هم زیر لب گوید

گریزانم از این خانه

ولی از خود چنین پرسد:


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :Hossein Tayebi
تاریخ:شنبه 13 خرداد 1391-01:37 ق.ظ

داری بی غیرت میشی

داری بی غیرت میشی


با آدم ضعیف تر از خودتون تا حالا پینگ پونگ بازی کرده اید؟

منظورم
اینایی هستن که تازه راکت بدست شده اند و چند ساعتی مربی داشته اند و تازه از
استایل والیبال اومده اند تو تنیس روی میز
خیلی عجیبه که اینها چون بد بازی
میکنند ، نمیتونی ببریشون و اصلا هم مهم نیست مهارتت !
طرف عملا یه بازی دیگه
میکنه و توهم زده که پینگ پونگ داره بازی میکنه...
من و تو هم عملا تو این توهم
وقتمون حروم میشه
و اتفاق بدتر اینه که وقتی با یه آدم حسابی میشینی پای بازی
میبینی مهارتت خیلی کم شده
و طول میکشه تا برسی به سطح بازی اصلی خودت!


اینها را نوشتم تا بگم حرف اصلیم را
وقتی با یه آدم کم فهم معاشرت میکنی یا
آدمی که خودش را به نفهمی میزنه
وقتی با یه آدم خاله زنک دم به دم میشی
وقتی
با آدم احمق دمخور میشی که قضاوتهای عجیب غریب و خرافی داره و تحملش میکنی ،

وقتی با یه آدم روبرو میشی که دغدغه هایش مسکن ورستوران و لباس برند و(!...)

دیگه انتظار نداشته باش که از حروم شدن وقتت غصه بخوری
از درجا زدنت هم خجالت نمیکشی
از تجمع برنامه ای نصفه عمل شده و کارهای نیمه تمامت هم ککت نمیگزه
از نخواندن آخرین مقاله تخصصی رشته ات ، بهت بر نمیخوره
یا ندیدن فلان دانشمند و

بلد نبودن مفاهیم بلند حافظ و مولوی و ....دردت نمیاره
داری بی غیرت میشی عزیزم
به مردنت ادامه بده یا مثل یه بزرگمرد بکش از این وضعیت بیرون و نذارزنده
به گور بشی و بشی یه مرده متحرک

دکتر علیرضا شیری




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :Hossein Tayebi
تاریخ:جمعه 29 اردیبهشت 1391-01:54 ق.ظ

داستان آهنگر

داستان آهنگر

لاینل واترمن داستان آهنگری را می‌گوید که پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش اوضاع درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.

یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا که عجبا. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام رنجهایی که در مسیر معنویت به خود داده‌ای، زندگیی‌ات بهتر نشده.

آهنگر مکث کرد و بلافاصله پاسخ نداد.

سرانجام در سکوت، پاسخی را که می‌خواست یافت.

این پاسخ آهنگر بود:

در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست.

آهنگر مدتی سکوت کرد و سپس ادامه داد:

گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد. آنوقت است که آنرا به میان انبوه زباله‌های کارگاه میاندازم.

باز مکث کرد و بعد ادامه داد:

می‌دانم که در آتش رنج فرو می‌روم. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها دعایی که به درگاه خداوند دارم این است :

«خدای من، از آنچه برای من خواسته‌ای صرفنظر نکن تا شکلی را که تو می‌خواهی، به خود بگیرم. به هر روشی که می‌پسندی ادامه ده. هر مدت که لازم است، بر آن مداومت نمای، اما معبود پاک من! هرگز، هرگز مرا به کوه زباله‌های فولادهای بی فایده پرتاب نکن!!»

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




  • تعداد صفحات :18
  • ...  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • 11  
  • 12  
  • ...  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات