تبلیغات
جملات ناب


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :Hossein Tayebi
تاریخ:یکشنبه 10 خرداد 1394-05:16 ب.ظ

چرا های مهم زندگی

 چرا ما همیشه سر نماز خوابمون میاد؟     
  ولی تا ساعت سه شب برای دیدن یک فیلم بیداریم؟ 
  چرا هر وقت می خواهیم قرآن بخونیم خیلی خسته ایم؟      
  اما برای خوندن کتابهای دیگه همیشه سرحالیم؟      
 چرا اینکه یک پیام در مورد خدا رو رد کنیم انقدر راحته؟
 ولی پیام های بیهوده رو به راحتی انتقال می دیم؟
چرا تعداد کسانی که خدا رو عبادت می کنند هر روز کمتر و کمتر میشه؟ 
 اما تعداد بار ها و کلوب ها رو به افزایشه؟ 
 یعنی ارتباط با خداوند اینقدر سخته؟



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :Hossein Tayebi
تاریخ:پنجشنبه 10 اردیبهشت 1394-05:06 ب.ظ

پستی زیبا

برای کسی که
میفهمد 
هیچ توضیحی لازم نیست
        و
برای کسی که
نمیفهمد
هر توضیحی اضافه است

آنانکه میفهمند
عذاب میکِشند
         و
آنانکه نمیفهمند
عذاب می دهند

مهم نیست
که چه "مدرکی" دارید
مهم اینه
که چه "درکی" دارید

مغزِ کوچک
و دهانِ بزرگ
میلِ ترکیبیِ بالایی دارند

کلماتی که
از دهانِ شمابیرون می آید
ویترینِ فروشگاهِ شعورِ شماست

پس

وای بر جمعی
که لب را
بی تامل وا کنند

چرا که

کم داشتن و زیاد گفتن
مثلِ
نداشتن و زیادخرج کردن است!

پس نگذارید

زبانِ شما
از افکارتان جلو بزند!!!
پروفسور سمیعی



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :Hossein Tayebi
تاریخ:چهارشنبه 5 فروردین 1394-07:23 ب.ظ

پیرمرد تهی دست

پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد :


ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.

پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت

:


من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز

 آن گره را چون نیارستی گشود
 این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟!

 

پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است! پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخش نمود...

نتیجه گیری مولانا از بیان این حکایت:‌


 تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه


منبع:mousavichalak.ir





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :Hossein Tayebi
تاریخ:جمعه 1 اسفند 1393-01:09 ب.ظ

تصاویر تفکر برانگیز















داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :Hossein Tayebi
تاریخ:چهارشنبه 22 بهمن 1393-11:44 ق.ظ

«به خــدا اعتماد كن»

كسى كه به خدا توكل مى كند، آرامش واقعى را از آن خود كرده است.


 در سالى كه قحطى بیداد كرده بود و مردم همه زانوى غم بغل گرفته بودند، مرد عارفى از كوچه اى مى گذشت. غلامى را دید كه بسیار شادمان و خوشحال است. به او گفت: «چطور در چنین وضعى مى خندى و شادى مى كنى؟!»


 او جواب داد: «من غلام اربابى هستم كه چندین گلّه و رَمه دارد و تا وقتى براى او كار مى كنم، روزى مرا مى دهد. پس چرا باید غمگین باشم در حالى كه به او اعتماد دارم؟»

 آن مرد كه از عرفاى بزرگ بود مى گوید: «از خودم شرم كردم كه یك غلام به اربابى با چند گوسفند توكل كرده و غم به دل راه نمى دهد، در حالى كه من خدایى دارم كه مالك تمام دنیاست و نگران روزى خود هستم...!»





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :Hossein Tayebi
تاریخ:پنجشنبه 11 دی 1393-11:39 ب.ظ

غرق در نعمت و ناسپاسی

ﺭﻭﺯﯼ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﯽ، ﺍﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﺷﺸﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻪ .
ﺧﯿﻠﯽ ﺍﻭﻧﻮ ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﻭ ﺳﺮﻭ ﺻﺪﺍ، ﮐﺎﺭﮔﺮ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻤﯿﺸﻪ .
ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﻣﻬﻨﺪﺱ ۱۰ ﺩﻻﺭ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ ( ﺗﺎ ﺑﻠﮑﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ( .
ﮐﺎﺭﮔﺮ ۱۰ ﺩﻻﺭ ﺭﻭ ﺑﺮﻣﯿﺪﺍﺭﻩ ﻭ ﺍﻭﻧﻮ ﺗﻮﺟﯿﺒﺶ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﻥ .
ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ ۵۰ ﺩﻻﺭ ﻣﯿﻔﺮﺳﺘﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻝ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺍﻭﻣﺪﻩ، ﭘﻮﻟﻮ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﺶ.
ﺑﺎﺭ ﺳﻮﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺭﻭ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺳﻨﮓ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ﺑﻪ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﮔﺮ .
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺮﺷﻮ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﮐﺎﺭﺷﻮ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻪ ﻭ ﺣﺮﻓﺎﺷﻮ ﺑﺎﻫﺎﺵﻣﯿﺰﻧﻪ .



ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ، ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ،
ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻌﻤﺖ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﻣﯿﻔﺮﺳﺘﻪ ﺍﻣﺎ ﻣﺎ ﺳﭙﺎﺱ ﮔﺬﺍﺭ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ.
ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﻮﻥ ﻣﯿﻔﺘﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﮐﻮﭼﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺪ، ﺩﺭ ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﻭﯼ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﯾﻢ .
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﺎﻃﺮﺍﺳﺖ؛ ﻫﺮ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻣﺎﻥ ﻧﻌﻤﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺳﯿﺪ، ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﭙﺎﺱ ﮔﺬﺍﺭ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺳﻨﮕﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺑﯾﻔﺘﺪ .
ﺧﺪﺍﯾﺎ ! ﺑﺎﺑﺖ ﻫﻤﻪ ﺩﺍﺩﻩ ﻫﺎ ﻭ ﻧﺪﺍﺩﻩ ﻫﺎیت شکر..




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :Hossein Tayebi
تاریخ:پنجشنبه 13 آذر 1393-05:27 ق.ظ

دسته بندی آدم ها



ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺩﻭ ﺩﺳﺘﻪ ﺍﻧﺪ :
ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﺗﺮﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﻣﺎﻝ ﻣﺮﺩﻡ ﺧﻮﺭ .... ﯾﺎ ﺑﯽ ﭘﻮﻝ ﺗﺮﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﮔﺪﺍ ﮔﺸﻨﻪ
ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﻬﺘﺮ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﺧﺮﺣﻤﺎﻝ .... ﯾﺎ ﮐﻤﺘﺮ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : کون گشاد
ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺳﺮﺳﺨﺖ ﺗﺮﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﮐﻠﻪ ﺧﺮ .... ﯾﺎ ﺑﯿﺨﯿﺎﻝ ﺗﺮﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﻣﺸﻨﮓ
ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻫﻮﺷﯿﺎﺭﺗﺮﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﭘﺮﺍﻓﺎﺩﻩ ..... ﯾﺎ ﺳﺎﺩﻩ ﺗﺮﻥ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﻫﺎﻟﻮ
ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺧﺮﯾﺪ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﻭﻟﺨﺮﺝ .... ﯾﺎ ﺍﻫﻞ ﺣﺴﺎﺏ ﻭ ﮐﺘﺎﺑﻦ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﺧﺴﯿﺲ
ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻥ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﮔﻨﺪﻩ ﺑﮏ ..... ﯾﺎ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﻥ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﻓﺴﻘﻠﯽ
ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺍﺭﺗﺮﻥ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﺑﻮﻗﻠﻤﻮﻥ ﺻﻔﺖ ...... ﯾﺎ ﺭﻭﺭﺍﺳﺖ ﺗﺮﻥ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﺍﺣﻤﻖ
ﮐﻼ ﻣﻌﯿﺎﺭ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ "ﻣﺎ" ﻫﺴﺘﻴﻢ ؛ ﻧﻪ "ﺣﻘﯿﻘﺖ" !!!!!





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :Hossein Tayebi
تاریخ:جمعه 30 آبان 1393-11:39 ب.ظ

عقل


عقل تا آنجا عقل است که آن پیوند ازلی را نبریده باشد.

اما این فانوس را که نمی توان در توفان خشم و جاه طلبی آویخت.

آینه زنگارگرفته که دیگر آینه نیست.

عقل محجوب در حجاب ظلمت گناهان که دیگر عقل نیست، وهم است.

از تو کبکی می سازد ابله که چون سر در برف های غفلت خویش فرو بردی، بینگاری که کسی نیز تو را نمی بیند...
 

سید شهیدان اهل قلم



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :Hossein Tayebi
تاریخ:سه شنبه 22 مهر 1393-12:44 ب.ظ

تعجب شیطان از یک خصلت حضرت یحیی علیه السلام

تعجب شیطان از یک خصلت حضرت یحیی علیه السلام

در گفتگوی زیر که حضرت یحیی علیه السلام با شیطان انجام داده به نکته مهمی اشاره شده که معمولا خیلی از ما ها نسبت به آن بی توجهیم.
در روایتی از امام رضا علیه السلام آمده است:
حضرت یحیی علیه السلام به شیطان گفت :آیا شده است که لحظه ای بر من تسلط یابی؟
پاسخ داد:نه ولی در تو خصلتی است (که من دوست دارم و )مایه تعجب من است
یحیی علیه السلام گفت:آن چیست؟
گفت:تو آدم پرخوری هستی ،پس هنگامی که غذا می خوری سنگین می شوی و همین امر باعث می شود که از قسمتی از نماز مستحبی و شب زنده داری باز بمانی
یحیی علیه السلام گفت :من با خدا عهد می بندم که از این پس غذای سیر نخورم تا خدا را ملاقات کنم
شیطان گفت:من نیز با خدا عهد می بندم که هرگز مسلمی را نصیحت نکنم تا خدا را ملاقات کنم
سپس خارج شد و بعد از این جریان به سوی او (یحیی )باز نگشت

بحار 14 ص 173



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :Hossein Tayebi
تاریخ:شنبه 15 شهریور 1393-10:20 ق.ظ

تنها ۸ دقیقه از زندگى یک جانباز قطع نخاع

نگاه ها همه بر روی پرده سینما بود.
اکران فیلم شروع شد،
شروع فیلم، تصویری از سقف یک اتاق بود. دو دقیقه بعد همچنان سقف اتاق...
سه، چهار، پنج........، هشت دقیقه اول فیلم فقط سقف اتاق!
صدای همه در آمد. اغلب حاضران سینما را ترک کردند!
ناگهان دوربین حرکت کرد و آمد پایین و به جانباز قطع نخاع خوابیده روى تخت رسید.
زیرنویس: این تنها ۸ دقیقه از زندگى این جانباز بود و شما طاقت نداشتید...!!!









داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




  • تعداد صفحات :18
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...